تبليغاتX
SIYAHKHANE

دل و دماغ چاق سلامتی های معمول نیست. نه به دروغ خندیدن و نه مرثیه خواندن بر آنچه که بر من و ما می گذرد.

با اینهمه باید بگویمت که انقدر دلمان گرفته و دستهایمان خالی است، که مثل همیشه باید حتی به دروغ تسلای خاطر دیگری باشیم در هجوم این همه آوار بر دل و جان مردم و میهن و مرثیه ای که در کوچه های وطن سرود می خواند...

دل هر دوی ما نگران سلامت همه ی شماست. با همه ی وجود...

محمد رضا و نسیم

------------------------------------

+ نوشته شده توسط نسیم محمدی در و ساعت |
هنوز برایم شنبه ها اول هفته است. هنوز زمان لحظه های کشورم را تداعی می کند. او هم قرار بود اول هفته پیش من باشد. اما چه زمانی و کجا ،..نمی دانم؟

خودم دعوتش کرده بودم. اما نمی دانستم با کدام پرواز قرار است سکوت ٍ دو سال تنهایی و دلتنگی به ناگاه بشکند. همیشه همین وقت ها است که تکنولوژی هم یادش می افتد که عشوه گری کند. صبح اول وقت از استرالیا تماس گرفت. خواب بودم. صدایش مقطع به گوش می رسید...

- « بابا، چه وقت زنگ زدنه !!!!! مگه خودت خواهر مادر نیستی؟!!»

صدای مقطع خنده اش فضای خالی و خلاء استرالیا تا آلمان را پر کرد.

- پاشو بابا، پا... من دارم.... شنبه ..........ساعت..........

- « صبر کن. صبر کن. اصلا نمی فهمم چی می گی. کی می رسی آلمان؟ »

-«شن...ب...ه »

ارتباط قطع شد. تنها راهی که به ذهنم رسید، کمک گرفتن از اینترنت بود. سایت فرودگاه فرانکفورت همه چیز را روشن کرد. بدون این اطلاعات هر کسی می تواند به راحتی در این فرودگاه که به بزرگی شهرکی است گم شود.

در سالن فرودگاه هنوز تشویش داشتم. تمام مدت نگران بودم که مبادا ترمینال را اشتباه آمده باشم. وقتی چهره ی خسته سمانه که از گرد سفر پوشیده شده بود(نمی دانم شاید هم گرد کرم پودر بود!) میان جمعیت پیدا شد، آرام شدم. خیالم راحت شد. کم کم داشت باورم می شد که نمی توانم در فرودگاه پیدایش کنم. چمدانهایش را که هر کدام به بزرگی قامت خودش بود به دنبال می کشید. چشمش که به من افتاد با فریاد خوشحالیش توجه همه  مسافران را جلب کرد. من هم آغوشم را باز کرده بودم که با همه ی وجود لمسش کنم. موقعیت زمانی و مکانی را کاملا به فراموشی سپرده بودیم. سر هم کردن کلمات در  میان خوشحالی مفرط، خیلی مشکل بود. واقعا نمی دانستم چه باید بگویم فقط بلند بلند می خندیدم. محکم یکدیگر را در آغوش گرفته بودیم و می بوسیدیم. هر دو گرممان شده بود. صورت هر دویمان از فرط شادی و هیجان، گل انداخته بود. دیگران اما از سرما به خود می لرزیدند و سر و گردن خود را میان لباسهای گرم زمستانی فرو برده بودند. هنوز نگاه های کنجکاوشان روی ما سنگینی می کرد.

-«مسخره کجا بودی ،دلم برات قد سر مورچه شده بود. چرا زودتر نیومدی ؟بریم پیاز بدم بخوری آب به آب نشی.»

البته تصور می کردم خودم به پیاز نیاز بیشتری دارم. یکی از کافی شاپ های داخل فرودگاه رابرای بازگشت به  دنیای متمدن انتخاب کردیم تا اندکی اختلاط کنیم

-«دیوونه!من می خواستم زودتر بیام.اما این کاغذ بازی ها تو استرالیا دست از سر ایرانی ها بر نمی داره.»

-« چطور مگه ؟به دعوت نامه من شک داشتن؟!!»

-« نه بابا.کلی باید ترجمه می کردم.از شناسنامه پدر بزرگ در زمان ناصرالدین شاه تا مدارک خودم.»

-«راستی سمانه من فهمیدم که من و تو هنوز آدم نشدیم»

با تعجب نگاهی به من کرد ..

-« چطور مگه؟؟!!!»

-«آخه نگاه کن تورو خدا. این همه آدم اینجا می رن و میان.تو کی رو دیدی که وقتی مسافرش می یاد اینقدر مثل ما جیغ و داد کنه آخه.ما کل فرانکفورت رو گذاشتیم رو سرمون .مثل تو ایران .خاطر شریفتون که هست!!!»

اسم ایران که اومد سمانه شروع کرد....

-« آخ ،آخ.نگو . یادته ...

یادته اون سفر مطبوعاتی....

یادته رفتیم...

اون بچه های خبرنگار یادته که .....»

خاطرات ما را با خود برد .به دور دست ها. ساعتها. چقدر دلتنگ خاطرات بودم و اکنون هم دلتنگ خاطرات سفر.کاش دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای نمی دانست.  تکرار ،تکرار خاطرات شیرین... دلچسب تربن تکرار است.

در طول سفرش لحظات همانند باد گذشت... تا به امروز .

امروز هم او تن به مادری داده و کودکش را در آغوش می گیرد. از شیره وجودش او را سیراب می کند و با بوسه های عاشقانه زندگیش را گرمی می بخشد.















+ نوشته شده توسط نسیم محمدی در و ساعت |