تبليغاتX
SIYAHKHANE
هنوز برایم شنبه ها اول هفته است. هنوز زمان لحظه های کشورم را تداعی می کند. او هم قرار بود اول هفته پیش من باشد. اما چه زمانی و کجا ،..نمی دانم؟

خودم دعوتش کرده بودم. اما نمی دانستم با کدام پرواز قرار است سکوت ٍ دو سال تنهایی و دلتنگی به ناگاه بشکند. همیشه همین وقت ها است که تکنولوژی هم یادش می افتد که عشوه گری کند. صبح اول وقت از استرالیا تماس گرفت. خواب بودم. صدایش مقطع به گوش می رسید...

- « بابا، چه وقت زنگ زدنه !!!!! مگه خودت خواهر مادر نیستی؟!!»

صدای مقطع خنده اش فضای خالی و خلاء استرالیا تا آلمان را پر کرد.

- پاشو بابا، پا... من دارم.... شنبه ..........ساعت..........

- « صبر کن. صبر کن. اصلا نمی فهمم چی می گی. کی می رسی آلمان؟ »

-«شن...ب...ه »

ارتباط قطع شد. تنها راهی که به ذهنم رسید، کمک گرفتن از اینترنت بود. سایت فرودگاه فرانکفورت همه چیز را روشن کرد. بدون این اطلاعات هر کسی می تواند به راحتی در این فرودگاه که به بزرگی شهرکی است گم شود.

در سالن فرودگاه هنوز تشویش داشتم. تمام مدت نگران بودم که مبادا ترمینال را اشتباه آمده باشم. وقتی چهره ی خسته سمانه که از گرد سفر پوشیده شده بود(نمی دانم شاید هم گرد کرم پودر بود!) میان جمعیت پیدا شد، آرام شدم. خیالم راحت شد. کم کم داشت باورم می شد که نمی توانم در فرودگاه پیدایش کنم. چمدانهایش را که هر کدام به بزرگی قامت خودش بود به دنبال می کشید. چشمش که به من افتاد با فریاد خوشحالیش توجه همه  مسافران را جلب کرد. من هم آغوشم را باز کرده بودم که با همه ی وجود لمسش کنم. موقعیت زمانی و مکانی را کاملا به فراموشی سپرده بودیم. سر هم کردن کلمات در  میان خوشحالی مفرط، خیلی مشکل بود. واقعا نمی دانستم چه باید بگویم فقط بلند بلند می خندیدم. محکم یکدیگر را در آغوش گرفته بودیم و می بوسیدیم. هر دو گرممان شده بود. صورت هر دویمان از فرط شادی و هیجان، گل انداخته بود. دیگران اما از سرما به خود می لرزیدند و سر و گردن خود را میان لباسهای گرم زمستانی فرو برده بودند. هنوز نگاه های کنجکاوشان روی ما سنگینی می کرد.

-«مسخره کجا بودی ،دلم برات قد سر مورچه شده بود. چرا زودتر نیومدی ؟بریم پیاز بدم بخوری آب به آب نشی.»

البته تصور می کردم خودم به پیاز نیاز بیشتری دارم. یکی از کافی شاپ های داخل فرودگاه رابرای بازگشت به  دنیای متمدن انتخاب کردیم تا اندکی اختلاط کنیم

-«دیوونه!من می خواستم زودتر بیام.اما این کاغذ بازی ها تو استرالیا دست از سر ایرانی ها بر نمی داره.»

-« چطور مگه ؟به دعوت نامه من شک داشتن؟!!»

-« نه بابا.کلی باید ترجمه می کردم.از شناسنامه پدر بزرگ در زمان ناصرالدین شاه تا مدارک خودم.»

-«راستی سمانه من فهمیدم که من و تو هنوز آدم نشدیم»

با تعجب نگاهی به من کرد ..

-« چطور مگه؟؟!!!»

-«آخه نگاه کن تورو خدا. این همه آدم اینجا می رن و میان.تو کی رو دیدی که وقتی مسافرش می یاد اینقدر مثل ما جیغ و داد کنه آخه.ما کل فرانکفورت رو گذاشتیم رو سرمون .مثل تو ایران .خاطر شریفتون که هست!!!»

اسم ایران که اومد سمانه شروع کرد....

-« آخ ،آخ.نگو . یادته ...

یادته اون سفر مطبوعاتی....

یادته رفتیم...

اون بچه های خبرنگار یادته که .....»

خاطرات ما را با خود برد .به دور دست ها. ساعتها. چقدر دلتنگ خاطرات بودم و اکنون هم دلتنگ خاطرات سفر.کاش دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای نمی دانست.  تکرار ،تکرار خاطرات شیرین... دلچسب تربن تکرار است.

در طول سفرش لحظات همانند باد گذشت... تا به امروز .

امروز هم او تن به مادری داده و کودکش را در آغوش می گیرد. از شیره وجودش او را سیراب می کند و با بوسه های عاشقانه زندگیش را گرمی می بخشد.















+ نوشته شده توسط نسیم محمدی | Balatarin

سالن دانشگاه مملو از جمعیت بود. همهمه و هیاهو، پوسترهایی از فیلم، سفره هفت سین و نورهای ملایمی که بر روی صورت حضار می رقصید.موسیقی ایرانی هم بستری بود برای این هیاهوها.

صدایی از بلندگوی سالن شنیده شد که از حاضرین خواست تا سر جاهای خود بنشینند. اما من و هم کلاسیهای ایرانی ام هنوز آماده نشستن نبودیم.

سمنو از سفره هفت سین جا افتاده بود، سکه و سرکه هم هنوز در ظرف های تزیینی قرار نگرفته بود. " حلیم بادمجان " و " الویه " را سریع سر میز گذاشتم. هم کلاسی دیگر هم، " کباب شامی" را کنار " کوکو سبزی " و میوه ها قرار داد.

رییس دانشگاه پیش از نمایش فیلم از کارگردان دعوت کرد تا پشت تریبون به سوالات حضار در مورد ایران پاسخ دهد.

طبق انتظار ما اولین سوال به رژیم ایران برمی گشت.

_"به هنگام فیلمبرداری مشکلی با دولت ایران پیدا نکردید؟"

کارگردان اندکی این پا و آن پا شد و عینکش را جابجا کرد.تمامی تماشاچیان در سکوت منتظر پاسخ کارگردان بودند به جز دانشجویان ایرانی.چراکه از قبل با جواب اینگونه سوالات آشنا بودیم.

_در ابتدا طرح و فیلمنامه بسیار مورد استقبال قرار گرفتیم و حتی اسپانسرهایی نظیر "ایرانول" نیز مسئولیت حمایت از پروژه را بر عهده گرفتند.بر همین اساس نیز تبلیغاتی در سطح شهر صورت گرفت و استادیوم آزادی هم برای فیلمبرداری آماده شد.اما شرط بر این شد که تمامی بازیکنان آلمانی باید حجاب داشته و فیلمبرداری هم توسط خواهر من انجام شود .در واقع هیچ مردی حق ورود به استادیوم را نداشت.علامت سوالی بزرگ برای ما ایجاد شد که وقتی قرار نیست مردی در استادیوم حضور داشته باشد چه لزومی برای داشتن حجاب است؟؟!!!! که متاسفانه به جواب منطقی نرسیدیم...

تا این لحظه من و همکلاسیهایم با تعجب نگاه هایمان را به یکدیگر قرض میدادیم و میگرفتیم.

...همه چیز خوب پیش می رفت تا زمانی که نوبت به گرفتن ویزا برای بازیکنان شد . در این زمان ورق برگشت. قرار بر این بود که بازیکنان تیم بانوان برلین در ماه می (اردیبهشت) برابر تیم بانوان تهران مسابقه دوستانه ای داشته باشند .اما گرفتن ویزا تا زمستان به تاخیر افتاد . استادیم آزادی تبدیل شد به استادیوم دور افتاده ای در جایی ناشناخته . دیگر خبری از تبلیغات نبود . به هر بهانه ای سعی می کردند مانعی سر راه ما قرار دهند .بهانه پشت بهانه ." لباس بازیکنان باید آستین بلند باشد " ، " استفاده از هدبند الزامی ست " و غیره .گویی خطر بزرگی را در کمین خود دیده بودند. گویی تلنگری آنها را از خواب بیدار کرده بود . به هنگام ورود به استادیوم بازیکنان برلینی توسط خانمهایی بی سیم به دست مورد بازرسی بدنی قرار گرفتند . دیگر تماشاچیان هم همینطور . نکته جالب در پایان بازی اتفاق افتاد . پس از اتمام بازی دونفر از همین خانم ها  به سمت خواهر من آمده و عنوان کردند که فیلمبرداری ممنوع بوده و هر گونه نوار ویدئویی ضبط شده از این بازی باید توقف شود!!"...

اینجا بود که نچ نچ حضار فضا را پر کرد. اما ما همانند کاشفان قاره امریکا لبخند هایی از رضایت تحویل یکدیگر دادیم ،هرچند که درونمان طوفانی از افسوس و سرشکستگی برپا بود.

یکی از حضار پرسید :پس با این شرایط چگونه توانستید فیلم "football under cover" را بسازید ؟

_ این فیلم در حقیقت محصول سرعت عمل خواهرم است.چراکه در آن لحظه با دور کردن حلقه فیلم از صحنه  توانست پروژه را به ثمر برساند.

یکی از هم کلاسیهایم برای اینکه فضا را اندکی تغییر دهد با زرنگی خاصی از توانایی کارگردان در فارسی صحبت پرسید.

متانت و لبخند کارگردان به کمکش آمد : "سلام "."من همین یک کلمه را از فارسی میدانم .البته خواهرم بهتر می تواند گپ بزند."

طبق برنامه چراغها راس ساعت 8 شب برای نمایش فیلم خاموش شد .(با عرض پوزش برای بالا بردن انگیزه خوانندگان عزیز برای دیدن فیلم "فوتبال زیر پوشش" از شرح فیلم معذورم).

پس از نمایش فیلم باران سوالات بود که روی سرمان آوار شد.

" شما در منزل هم با حجاب هستین؟" ،"چطور می توانید هنگام فوتبال بازی کردن هم روسری سر کنید؟"،"زندگی در این شرایط برای شما سخت نبود؟"،"توانستید به راحتی خود را با زندگی در اروپا وفق دهید؟"و...

هر یک از این سوالات خنجری بود بر اصالت و فرهنگ ایرانی ما.در برابر برخی سوالات به ناچار به لبخندی اکتفا می کردیم و بعد سکوت .در این لحظه بد و بی راه بود که نثار رییس دانشگاهمان می کردم.تمامی برنامه از نمایش فیلم تا بوفه غذاهای ایرانی و سفره هفت سین ، همه ایده او بود که البته با استقبال دانشجویان ایرانی روبرو شد.

هر یک از ما تهیه یک غذای ایرانی را بر عهده گرفتیم:نرگسی ،کباب شامی ، حلیم بادمجان ، کوکوسبزی ، الویه.نکته جالب توجه این بود که اولین غذایی که مورد توجه آلمانی ها واقع شد و در 5 دقیقه اول به اتمام رسید ، نرگسی بود.

یکی از اساتید هم به دلیل علاقه ای که به فرهنگ و ملیت ایرانی داشت ،معنای هریک از نمادهای سفره هفت سین را به آلمانی بر روی برگه ای پرینت گرفته بود و میان حضار توزیع کرد.

لبخند رضایت را به راحتی می توانستی بر چهره حاضرین ببینی.اما ما سرافکنده از سیاستهای دولتمردانمان.


+ نوشته شده توسط نسیم محمدی | Balatarin