تبليغاتX
SIYAHKHANE

در بخش نخست گفتگو، مینو همیلی از درد و رنج های دوران زندانش گفت. از تجربه هایی که فراتر از سنش بود و بر شانه های ضعیفش سنگینی می کرد. تجربه هایی که برای بدست آوردنش بهای زیادی پرداخت. اما ایستاد، ایستاد تا با تمام زنانگی اش حقانیت از دست رفته را باز یابد و بر آن صحه گذارد.

روایت این استقامت در قلم مختصر من نمی گنجد، اما همین اندک بس که رنج بخشی از زنان جامعه ما را بازگو کند.

... در مورد هم بندیهایتان چطور ؟ آیا در این مورد با هم درد دل می کردید؟

 در زندان سنندج سال ۶۰ یک خانم هوادار حزب دمکرات مدام شاکی بود که به وی تجاوز شده حتی این موضوع را با خبرنگار زن فرانسوی که فارسی هم می دانست و به بند ما آمده بود مطرح کرد. در زندان اصفهان به چند دختر قبل از اعدام تجاوز کردند و به یک خانم از سازمان اکثریت جلو چشمان همسرش که بعدها اعدام شد 2 بار تجاوز شد. 

تا چه اندازه زنان وابسته به رژیم در شکنجه شما نقش داشتند ؟آیا بازجوی زن هم داشتید؟

 در زندان قم و اصفهان نگهبانان ما عمدتا زن بودند و در شکنجه و آزار ما نقش داشتند همچنین زندانیان تواب همبندی ما که نقش جاسوس و نگهبان داشتند و در دو زندان سنندج و اصفهان این نقش را فعالانه بازی می کردند.

زمانی هم که در ایران بودین به افشاگری فکر کردید؟

 نه. من از سال ۹۹ از هر تریبونی برای افشاگری استفاده کردم. بعضی از مصاحبه های من با میدیای ایرانی و خارجی در اینترنت موجود هستند.همچنین در فیلمی مستند در مورد نقض حقوق بشر در ایران که در سال 2003 ساخته شده راوی فیلم هستم.

  پس از آزادي تا زمان خروج ۱۲ سال را در ايران سپري كرديد.چه چيزي مانع شد تا به افشاگري در ايران نيانديشد و اين راز را سالها در دل خود نگهداريد.آيا ترس از زندان دوباره ويا شكنجه بود؟

در زمان آزادی به من حکم تعلیقی دادند که در صورت دستگیری مجدد باید برای مجازات اعدام حاضر می شدم! و از من تعهد کتبی گرفتند و سند منزل پدریم را گرو گرفتند. پس از ازدواج هم در زندانی گرفتار شدم که اختیار خودم را نداشتم و فرصت و توان هر کاری از من گرفته شده بود و سالها طول کشید تا توانستم از آن زندان خود را رها کنم .

پس از خروج از زندان برخورد خانواده (والدین )ویا همسرتان چگونه بوده ؟

 خانواده با آغوش گرم از من استقبال کرد. من در زندان و در آن شرایط غیر انسانی قد کشیدم. هیکل و قیافه ام تغییر کرده بود.  تجربه و احساساتم اما هنوز پشت کوهی از احساسات خشن، کوهی از درد و رنج که بوی باروت و فریاد های قبل از اعدام و شکنجه میداد پنهان شده بود. بی تجربگی من در این زمینه باعث شد که بعد ها در مناسباتم با مردی که همسرم شده بود وارد و اسیر زندان دیگری شوم. این بار همسرم شکنجه گر من بود و مرا آزار فیریکی وروحی می داد مدام هم میگفت، من دست خوردۀ پاسدارها هستم .!

  زمانیکه برای شکایت و درخواست طلاق به "دادگاه های خانواده" مراجعه می کردم وی جهت توجیه کتک کاریهایش عنوان می کرد که چون من زندانی سابق، کمونیست وکرد هستم مرا می زند .یکبار آخوندی (" قاضی") به وی گفت: باید طوری مرا بزند که آثار آن باقی نماند! . 

 جامعه چطور ؟

 به دلیل جو خاص سنندج و سیاسی بودن استقبال مردم از من مثبت بود لحظۀ آزادی ام با استقبال تعدادی از بستگان وآشنایان و فامیل روبرو شدم ومردم برای دیدار من تا مدتها به منزلمان می آمدند.

 چه جالب من به هیچ وجه انتظار چنین پاسخی را از شما نداشتم.تصورم این بود که پس از زندان از سوی جامعه و خانواده ترد شده اید؟

خانم همیلی، آیا هنوز اعتقادی به آن شکل از مبارزه که در قدیم داشتید، دارید؟ یا تصور می کنید نوع مبارزه تغییر کرده است ؟

- من در کردستان تجربه ایستادگی در مقابل رژیمی که هدفش شکست انقلاب ۵۷ بود را داشتم. لشکر کشی رژیم به تمام شهرهای کردستان در ۲۸ مرداد ۵۸ به همین خاطر بود چراکه اداره کردستان همچنان در دست ما بود و رژیم هنوز آنجا حاکم نشده بود. به همین دلیل تمام سازمانها واحزاب سیاسی از راست و چپ در فضایی بسیار دموکراتیک در شهر مستقر و فعالیت داشتند، شورای شهر سنندج با رأی مردم نمایندگانی را برگزید که بعدها  حدودأ ۵۵ شورای محلی را سازمان دادند و به نحوا حسن شهر را اداره می کردند. من در شورای محل خود  آموزش امداد می دیدم.

این تجربه زیباترین بخش خاطرۀ تاریخ مبارزاتیم بود.

اما رژیم نمی توانست حضور فعال مردم و احزاب را تاب بیاورد، طی چند حمله که آخرین آن بهار ۵۹ بود شهر سنندج را به تصرف کامل خود درآورد، در این حمله چشمانم شاهد یک جنایت تاریخی وحشتناک بود. همانند فیلمهای جنگ جهانی، جنگ میان مردم شهر سنندج و نیروهای رژیم اسلامی. من در این جنگ شرکت داشتم و به بخش جدائی ناپذیر خاطراتم بدل شده. نیرو های سرکوب گر رژیم طی ۲۸ روز به هر طریقی که می توانستند ( ۷هلی کوپتر، خمپاره، توپ و گلوله ) بر روی مردم آتش گشودند و هزاران نفر کشته و زخمی شدند  در آن زمان من به عنوان امدادگر در اتاق عمل بیمارستان شهدا فعالیت می کردم ، زخمیها به حدی زیاد بودند که در راهرو ها جراحی می شدند، زمانی که دست و پاهای بریده را به سرد خانه می بردم ، می دیدم اجساد تا سقف روی هم انباشته بودند . بارها بیمارستان مورد اصابت خمپاره قرار گرفت. به همراه دیگر رفقای امدادگرم با آمبولانسی برای جمع آوری زخمی ها و بردن کمکها دارویی به بیمارستانهای مخفی در سطح شهر می رفتیم که از طرف مقر سپاه پاسداران با تفنگ های دوربین دار به ما تیر اندازی می شد، دهها تن از دوستانم در کنار من جان باختند. بالاخره شهر بعد از مقاومتی خونین به تصرف جمهوری اسلامی در آمد و روی تلی از اجساد بهترین و انقلابی ترین فرزندان مردم، جمهوری اسلامی پایه های حکومتش را در کردستان کوبید. دستگیری و اعدامهادر ابعاد وسیع  شروع شدند.

اما من هنوز جواب سوال خود را نگرفته ام . در مورد اعتقاد شما به آن شکل از مبارزه که هوادار حزب بودبد پرسیدم.

- به سؤال شما برمی گردم طبعأ هر شرایطی نوعی مبارزه را می طلبد اما گذشته چراغ راه آینده است و از هر نظر باید از آن آموخت. از نظر من امروز کارهای اجتماعی در زمینۀ مبارزه برای احقاق حقوق کودکان، زنان ، کارگران، حقوق بشری  و .. حیاتی است. همچنین افشا گری و روشنگری و تلاش برای بالا بردن توازن قوا به نفع مردم از طریق کنترل محلات.

چه نقطه اشتراک و تفاوتی میان زنان مبارز نسل خودتان با نسل امروز می بینید؟

 - به نظر من نقطه اشتراک زنان این دونسل، انگیزۀ مشترک برای  مبارزه با ستم جنسی، بدست آوردن برابری و برقراری آزادی ورفاه برای مردم است و اینکه هر دو نسل  شور و شوق و شهامت داشته و دارند .

در مجموع زنان از ابتدای رژیم با حجاب اجباری مبارزه کردند و در راه مبارزه هم به خاطر زن بودن موانعی را در جامعه داشته اند. زن در دورۀ ما باید با قید وبندها و باورهای مذهبی و فرهنگی ضد زن هم دست و پنجه نرم می کرد.  باید بعد از تظاهرات جواب برادر و پدر و حتی نگاه چپ چپ مردان همسایه را می داد . در زندان هم به خاطر زن بودن به وی ستم مضاعف می شد،  کم نبودند زنانی  که به خاطر تجاوز در زندان و یا بعد از آن خودکشی کردند و یا روانی شدند، چون برایشان مهم  بود پردۀ بکارت خود را حفظ کنند. فکر می کنم این مشکلات کما بیش اکنون هم گریبانگیر زنان باشد.

با این حال شاید بتوان ادعا کرد زنان نسل جدید در قیاس وسیعتر به میدان آمده اند وچون سرکوب را با آن درجه ایی که ما در دهۀ ۶۰ دیدیم ندیده اند، جسورند. 

بخش نخست را اینجا بخوانید.

+ نوشته شده توسط نسیم محمدی | Balatarin

۱۶ سال داشت که دیوارهای سرد و نمور زندان قامت نحیفش را در بر گرفتند. در یک روز گرم بهاری. آن روز، بهار برایش معنای دیگری یافت. دیگر اردیبهشت یادآور سبزی و طراوت نبود. شکوفه های نورسته رقصان در باد. اردیبهشت تجسمی از خشم و خشونت بود. تبلوری از تعرض و شکنجه. فریادهای خفه در گلو.هم بندی های درد کشیده. اردیبهشت سال ۶۰ بود.

در زندان، میان تاریکی انفرادی به دور از چشم عزیزانش بالید و رشد کرد.عزیزانی که نوجوانی او را هرگز ندیدند. نوجوانی او به شلاق و تحقیر گذشت. به حفظ بکارتش از هجمه وحشیان رژیم.

اکنون اما تنها دختر ۱۶ ساله اش تجربه ای از رنج های مادر ندارد. دختر دوران نوجوانی شیرینش را با مادر درد کشیده سهیم می شود و مادر شاهد بالیدن اوست. تجربه ای که از والدین مینو همیلی سلب شد.آری مینو همیلی را می گویم .او که ۴ سال از بهترین روزهای زندگیش در اندوه اعدامها و شکنجه های عزیزانش گذشت .   

همیلی امروز فعال سیاسی، پناهندگی و حقوق بشر است که این موفقیت ها را طی ۷ سالی که ساکن تورنتو کانادا بوده از آن خود کرده. متولد سنندج است و اولین بار در سال ۵۹ در یکی از خیابان های شهر تولدش دستگیر شد که به علت داشتن نشریۀ جناح اکثریت (طرفدار رژیم ) و عدم شناسایی آزاد شد .در واقع مشخص نشد که در جبهۀ ضد رژیم فعال است و در جنگ سنندج امدادگر بوده. یک سال بعد و در جریان دادگاه، حاکم شرع اعلام کرد که پس از آزادی اول او، یک مزدور محلی به آزادی او اعتراض داشته و تحت نظر بوده که سرانجام دوباره دستگیر شد.

"...در یک روز بهار سال  ۶۰ در خیابان  با نشریۀ راه کارگر دستگیر و به بازداشتگاه برده شدم . هنگام دستگیری دوستی همراهم بود که به کمک مردم متواری شد. در روزهای سخت بازجوئی در مرکز اطلاعات، ساختمان ساواک قدیم، تحت شکنجه قرار گرفتم تا اسم و آدرس دوستم را گفته و به اتهاماتم اعتراف کنم ..."

همیلی اینگونه ادامه می دهد "...سلول ها پر از زندانی مرد بود و در سلول کناری من کسی به اسم یدی که اکنون در انگلیس است مقاومتم را نسبت به سنم تحسین می کرد و به من روحیه می داد ..."

 پرسیدم: خیلی در همون لحظه اول باید شوک شده باشین.

- خوب بله .طبیعتا. با توجه به سنم واقعا شرایط هولناکی بود.

 با توجه به روش بازجویی حتما هم همینطور بوده... 

- دقیقا. بازجوی من که خود را قاسمی و دانشجو معرفی می کرد از کانال دوستی وارد می شد و حرکات بسیار زننده ای داشت که من را ناخودآگاه می ترساند. بعد از مدتی به بند عمومی دادگاه انقلاب انتقال داده شدم و در کنار دیگر زندانیان در بدترین شرایط یک سال را گذراندم. زمستان سردی را بدون وسایل گرمایی و بدون داشتن آب گرم برای استحمام سپری کردیم. شلاق، انفرادی و قطع ملاقاتها، شکنجه های عادی ما بودند . دوشنبه شبها ما ناظر اعدام بهترین های شهرمان بودیم. روبروی بند ما در حیاط زندان رفقایمان را تیر باران می کردند و گاهی تنها با تک تیر به آنها شلیک می کردند و پس از فاصله زمانی نسبتا طولانی صدای تیر خلاص را می شنیدیم. آنها در خون خود می غلتیدند و پاسداران به مانند بیماران روانی ارضا شده، با شلنگی که برای شستن خونها به کار میرفت آب بازی می کردند و وقیحانه می خندیدند. لرزش تمام وجودم را فرا می گرفت. دردی عمیق و تا صبح گریه می کردم. روزی که قرار بود کسی از بند ما اعدام شود یک سهم غذا کم می دادند، به همدیگر و به سهمیه های غذا نگاه می کردیم . گاهی اوقات نگاهمان را می دزدیدیم، کسی نمی خواست بپرسد که نوبت کیست ؟!.

 در زمان بازداشت وابسته به چه حزب یا گروهی بودین؟

- قبل از آن هوادار سازمان چریکهای فدایی خلق  بودم اما در زمان دستگیری، عضو هیچ تشکیلاتی نبودم و با نشریۀ راه کارگر دستگیر شدم.

 چرا از هوادارى سازمان چريكها  انصراف دادین؟

- پس از تصرف شهرسنندج در اردیبهشت ۵۹ وخروج نیروهای انقلابی از شهر ارتباطم با سازمان قطع شد و پس از انشعاب سازمان چریکهای فدایی خلق تنها نشریۀ جناح اکثریت بدستم می رسید که درشهریور ۵۹ یکبار با نشریۀ اکثریت دستگیر و پس از مدت کوتاهی آزاد شدم. در فاصلۀ بین دو دستگیری کما بیش نشریاتی بدستم می رسید وقبل از دستگیری دوم  با سازمان راه کارگر سمپاتی پیدا کرده بودم .

 ... از هم بندی هاتون کسی است که پس از گذشت این سالهای طولانی نامش همچنان ذهنتان را به خودش مشغول کرده باشه؟ 

- فضیلت دارایی .

 به دلیل خاطره ای ویژه؟

- نه. او از زندانیان مقاومی بود که به قول دادستان تا لحظه آخر پیشنهاد همکاری را نپذیرفت. از جمله زنان قهرمان و گمنامی که داستان زندگی و مقاومتش جزو تاریخ مبارزه تا ابد باقی خواهد ماند.

 اشاره کردین به اینکه شاهد تیرباران بودید. منظور تیرباران هم بندی هایتون بود؟

- بله. گاهی مواقع پیش می آمد که شبانه صدها نفر اعدام می شدند و در این میان قرعه به نام دوستان و هم بندی های من هم می افتاد. در یک شب پدر، مادر و دو برادر و زن برادر زهره شفایی ( از سازمان مجاهدین ) یکی از دوستان هم بندیم را تیرباران کردند. فرزانه سلطانی پس از چند ماه انتظار اعدام شد. وی به هنگام رفتن گفت : بچه ها، کمونیستها هرگز نمی میرند.

در خصوص شرایط زندان بیشتر برامون بگین. در زمان شما بند زندانیان سیاسی یا سایر زندانیان مشترک بود؟

- در آن زمان بند زندانیان عادی و سیاسی یکجا بود. زندانیان عادی  را قاتلها که اکثرا روانی و خطرناک بودند، تن فروشان و دلالان که اکثرا بیماریهای مقاربتی داشتند، قاچاقچیان، سارقان و معتادان تشکیل می دادند . من از زبان سارقان و تن فروشان بارها شنیدم که می گفتند اگر لقمه نانی برای سیر کردن اعضای خانواده آنها در سفره شان گذاشته می شد هرگز خود را به ذلت نمی کشاندند. حمام ،دستشویی و تشت لباس شستن ما یکی بود.  

 تصور می کنم وقتشه که کمی هم از آزادیتون بگین.

- حکم من هفت سال زندان در قم بود. به همراه شش نفر دیگر ما را روانه زندان قم کردند در آن زمان به خانواده ام خبر دروغین اعدامم را داده بودند. در زندان قم به قول زندانبانان باعث اغتشاش و تحریک زندانیان شده  بودیم، برای همین ترجیح دادند پس از دو ماه ما را به زندانهای مختلف بفرستند. من و دوستم را به زندان اصفهان منتقل کردند. پس از دو سال و نیم  به زندان سنندج برگردانده  شدم. قرار شد کسانی که هوادار ساده و نصف حکمشان را سپری کرده بودند، آزاد شوند. شرط آزادی مصاحبه بود و چون تن به مصاحبه ای که آنها می خواستند ندادم با اینکه به اصطلاح عفو خورده بودم آزاد نشدم و بار دیگر روانه سلول انفرادی شدم. بالاخره بعد از ماهها در سن بیست سالگی آزاد شدم.

خودتان به شخصه تجربه ای از تجاوز در زندان داشتید؟

- تجاوز به معنای خاص، خیر اما  مورد اذیت  آزار و تعرض جنسی قرار گرفتم. یک مورد در ابتدای دستگیری و توسط بازجویم که با من برخورد دوگانه داشت .ابتدا  از در دوستی وارد شد. تمام مدت با آلت تناسلی خود ور می رفت، چشمک می زد و حرفهایش  بار جنسی داشتند. من که آن زمان در سن نوجوانی بودم بسیار ترسیدم، وی بعد از اینکه نتوانست مرا اغفال کند تهدید کرد که به سراغم خواهدآمد.

مورد بعدی زمانی بود که مرا از زندان اصفهان به سنندج انتقال دادند. این انتقال توسط فردی که به گفته خودش یک بسیجی ساده و متنفر از رژیم است، انجام شد. در طول راه سعی کرد از هر دری حرف بزند. می گفت دادیار اجرای احکام سنندج کسی است به اسم کدخدا که بسیار آدم سنگدلی ست. کشاورزی را به من نشان داد و گفت خمینی چرا شعار میدی دست کشاورزان را میبوسم کجایی ببینی این پیر مرد بدبخت زیر آفتاب سوزان جان می کند.

در رستوران های بین راه، رفتارهای زننده داشت، با قاشق من ماندۀ غذا یم را می خورد و در ماشین مدام از من می خواست جایم را عوض کنم تا بتواند بهتر من را در آیینه ورانداز کند. او با عروسک لختی که جلو شیشه ماشین نسب کرده بود ورمی رفت و به موها و سینه و باسن آن دست می کشید. مدام از من می پرسید ایا کسی را در همدان دارم تا شب را منزل آنان بمانیم یا می خواهم با وی به هتل بروم؟ که جوابم منفی بود. می گفت خسته است و خواب آلود، گفتم: خوب بخوابید. می گفت با من چه کند؟ گفتم: من چه می دانم، زنجیرم کنید، گفت: دلش نمی آید دستهای نرم و سفید مرا زنجیر کند.! صندلی را خواباند و اول پایش وبعد خودش را روی من انداخت. سنگینی  تن و بوی دهانش را حس کردم و با تمام قدرت او را کنار زدم و گفتم: معلوم هست چه می کنید؟ در جایی دوباره ماشین را نگه داشت و وضو گرفت. از من پرسید: نماز نمی خوانم! گفتم: نه. گفت هیچوقت نمی خوانم؟! گفتم: نه حالا نمی خوانم. از آن به بعد رفتارش عوض شد تصورم این بود که ترفندم کار ساز بود ه وباعث عقب نشینی وی شده بود. هوا روشن شد و در نزدیکی های سنندج گفت که تنها داشته من را امتحان می کرده،  گفته ضد رژیم است تا از زیر زبانم حرف بکشد چون پروندۀ قطوری در زندان اصفهان داشتم، همچنین بدلیل اینکه دختران سیاسی در خانه های تیمی و شورا های محلی فاسد بودند، او قصد داشته در این مورد بداند که آیا من هم بی بند و بارم .؟! در آخر اضافه کرد که من یا خیلی زرنگم  و یا بسیار ساده .!  راه ۱۰ ساعته بیش از ۱۷ ساعت به طول انجامید تا به دادگاه"انقلاب"سنندج ،زندانی که سال اول دستگیریم آنجا بودم، برسیم به محض آنکه رسیدیم، نگهبان بالای بام زندان فریاد زد: برادر کدخدا رسیدن بخیر .!

...پس او همان دادیار سنگدل بود!!

- بله همان "بسیجی ساده" ،کدخدا دادیار اجرای احکام دادگاه سنندج اهل دهگلان دارای 2 همسر بود و مأمور انتقال زندانیان زن از تهران اصفهان تبریزو .. به سنندج که با بقیه هم همین رفتارها و در  مواردی بدتر از آن را داشته است...

(ادامه مصاحبه در بخش دوم)

 

+ نوشته شده توسط نسیم محمدی | Balatarin

گاهی اوقات کنجکاوی زیاد اطرافیان آدمی را وادار می سازد تا قبل از انجام هر کاری یک اطلاعیه منتشر کرده و جز به جز به کارهایش اشاره کند. بر همین اساس چندی است که احوالات اینجانب نیز این روزها برای اطرافیان و دوستان آلمانی و ایرانیم دیگر از اهمیت چندانی بر خوردار نیست .کنجکاوی ها جایی برای احوال پرسی باقی نگذاشته است .تصور می کنم اگر کلیشه ها ، دست و پای چاق سلامتی های روزمره را نمی بستند ،بی مقدمه بر سر اصل مطلب رفته و می پرسیدند:"...چطور شد که برای مصاحبه انتخاب شدی ؟.."

"روزگار غریبی ست نازنین "

ماجرا از این قرار بود که چندی پیش احراب سیاسی آلمان پیش از انتخابات صدر اعظمی این کشور نشستی برگزار کردند که من هم به عنوان یکی از نمایندگان ایرانیان در این جلسه حضور پیدا کرده و سوالاتم را مطرح کردم .

برگزاری تظاهرات ،نصب پلاکاردهایی در حمایت از هموطنانم ،انتشار مقالات و اخبار مختلف از تظاهرات و در گیری ها در ایران ویا نامه نگاری با کلیساها ...این فعالیت ها بهانه ای شد برای خبرنگار یکی از روزنامه های  آلمانی که مصاحبه ای با من انجام دهد.

پس از پایان نشست ،آن خبرنگار به سمت من آمد و پرسید : شما نسیم محمدی هستید؟ (در کنفرانس پیش از طرح سوال خودم را معرفی کرده بودم)

- بله .چطور مگه ؟!

-آخر من همیشه تصور می کردم که نسیم محمدی باید یک مرد میانسال باشه . واقعا بعد از دیدن شما جا خوردم .

گفتم :گاهی اوقات پیش می آد. خوب طبیعیه . اسامی خارجی برای شما نا آشناست. من به شما حق می دم که نتونید از روی اسامی جنسیت افراد را حدس بزنید.

پس از یکسری گپ زنی های روزمره خواست که یک وقت مصاحبه داشته باشد. من هم اورا برای نوشیدن قهوه به منزل دعوت کردم.

****

در حین نوشیدن قهوه نگاهی به دکوراسیون اتاق انداخت که به سبک ایرانی تزیین شده بود و عنوان کرد که یک بار به ایران سفر کرده و بیشتر آثار تاریخی و فرهنگی ایران را از نزدیک دیده است.

طی مصاحبه سوالات زیادی مطرح شد. از تحلیل من در مورد بحران سیاسی فعلی در ایران گرفته تا میزان خفقان برای روزنامه نگاران.

پرسید:آیا اعتقادی به تقلب در انتخابات ایران دارم ؟ همچنین وضعیت زنان به ویژه روزنامه نگاران و فعالان زن در ایران از دیگر سوالات او بود.

من هم از این موقعیت استفاده کردم و بر حقانیت مردم ایران و جنبش سبز تاکید کردم و خلاصه حسابی روده درازی کردم.

در نهایت پرسید: به نظر تو با این شرایط حکومت تا چند سال دیگر دوام می یاره؟

من هم صریح پاسخ دادم : ۱۰ سال.

- این یه پیش گویی نوسترداموسی ست یا برنامه براندازی داری؟!

با خنده گفتم :شاید هردو. اما من و تو را ۱۰ سال دیگر دوباره به نوشیدن قهوه دعوت می کنم و امیدوارم آن زمان در مورد تغییرات بزرگی که در ایران رخ داده باهم گپ بزنیم.

+ نوشته شده توسط نسیم محمدی | Balatarin