در بخش نخست گفتگو، مینو همیلی از درد و رنج های دوران زندانش گفت. از تجربه هایی که فراتر از سنش بود و بر شانه های ضعیفش سنگینی می کرد. تجربه هایی که برای بدست آوردنش بهای زیادی پرداخت. اما ایستاد، ایستاد تا با تمام زنانگی اش حقانیت از دست رفته را باز یابد و بر آن صحه گذارد.
روایت این استقامت در قلم مختصر من نمی گنجد، اما همین اندک بس که رنج بخشی از زنان جامعه ما را بازگو کند.

... در مورد هم بندیهایتان چطور ؟ آیا در این مورد با هم درد دل می کردید؟
در زندان سنندج سال ۶۰ یک خانم هوادار حزب دمکرات مدام شاکی بود که به وی تجاوز شده حتی این موضوع را با خبرنگار زن فرانسوی که فارسی هم می دانست و به بند ما آمده بود مطرح کرد. در زندان اصفهان به چند دختر قبل از اعدام تجاوز کردند و به یک خانم از سازمان اکثریت جلو چشمان همسرش که بعدها اعدام شد 2 بار تجاوز شد.
تا چه اندازه زنان وابسته به رژیم در شکنجه شما نقش داشتند ؟آیا بازجوی زن هم داشتید؟
در زندان قم و اصفهان نگهبانان ما عمدتا زن بودند و در شکنجه و آزار ما نقش داشتند همچنین زندانیان تواب همبندی ما که نقش جاسوس و نگهبان داشتند و در دو زندان سنندج و اصفهان این نقش را فعالانه بازی می کردند.
زمانی هم که در ایران بودین به افشاگری فکر کردید؟
نه. من از سال ۹۹ از هر تریبونی برای افشاگری استفاده کردم. بعضی از مصاحبه های من با میدیای ایرانی و خارجی در اینترنت موجود هستند.همچنین در فیلمی مستند در مورد نقض حقوق بشر در ایران که در سال 2003 ساخته شده راوی فیلم هستم.
پس از آزادي تا زمان خروج ۱۲ سال را در ايران سپري كرديد.چه چيزي مانع شد تا به افشاگري در ايران نيانديشد و اين راز را سالها در دل خود نگهداريد.آيا ترس از زندان دوباره ويا شكنجه بود؟
در زمان آزادی به من حکم تعلیقی دادند که در صورت دستگیری مجدد باید برای مجازات اعدام حاضر می شدم! و از من تعهد کتبی گرفتند و سند منزل پدریم را گرو گرفتند. پس از ازدواج هم در زندانی گرفتار شدم که اختیار خودم را نداشتم و فرصت و توان هر کاری از من گرفته شده بود و سالها طول کشید تا توانستم از آن زندان خود را رها کنم .
پس از خروج از زندان برخورد خانواده (والدین )ویا همسرتان چگونه بوده ؟
خانواده با آغوش گرم از من استقبال کرد. من در زندان و در آن شرایط غیر انسانی قد کشیدم. هیکل و قیافه ام تغییر کرده بود. تجربه و احساساتم اما هنوز پشت کوهی از احساسات خشن، کوهی از درد و رنج که بوی باروت و فریاد های قبل از اعدام و شکنجه میداد پنهان شده بود. بی تجربگی من در این زمینه باعث شد که بعد ها در مناسباتم با مردی که همسرم شده بود وارد و اسیر زندان دیگری شوم. این بار همسرم شکنجه گر من بود و مرا آزار فیریکی وروحی می داد مدام هم میگفت، من دست خوردۀ پاسدارها هستم .!
زمانیکه برای شکایت و درخواست طلاق به "دادگاه های خانواده" مراجعه می کردم وی جهت توجیه کتک کاریهایش عنوان می کرد که چون من زندانی سابق، کمونیست وکرد هستم مرا می زند .یکبار آخوندی (" قاضی") به وی گفت: باید طوری مرا بزند که آثار آن باقی نماند! .
جامعه چطور ؟
به دلیل جو خاص سنندج و سیاسی بودن استقبال مردم از من مثبت بود لحظۀ آزادی ام با استقبال تعدادی از بستگان وآشنایان و فامیل روبرو شدم ومردم برای دیدار من تا مدتها به منزلمان می آمدند.
چه جالب من به هیچ وجه انتظار چنین پاسخی را از شما نداشتم.تصورم این بود که پس از زندان از سوی جامعه و خانواده ترد شده اید؟
خانم همیلی، آیا هنوز اعتقادی به آن شکل از مبارزه که در قدیم داشتید، دارید؟ یا تصور می کنید نوع مبارزه تغییر کرده است ؟
- من در کردستان تجربه ایستادگی در مقابل رژیمی که هدفش شکست انقلاب ۵۷ بود را داشتم. لشکر کشی رژیم به تمام شهرهای کردستان در ۲۸ مرداد ۵۸ به همین خاطر بود چراکه اداره کردستان همچنان در دست ما بود و رژیم هنوز آنجا حاکم نشده بود. به همین دلیل تمام سازمانها واحزاب سیاسی از راست و چپ در فضایی بسیار دموکراتیک در شهر مستقر و فعالیت داشتند، شورای شهر سنندج با رأی مردم نمایندگانی را برگزید که بعدها حدودأ ۵۵ شورای محلی را سازمان دادند و به نحوا حسن شهر را اداره می کردند. من در شورای محل خود آموزش امداد می دیدم.
این تجربه زیباترین بخش خاطرۀ تاریخ مبارزاتیم بود.
اما رژیم نمی توانست حضور فعال مردم و احزاب را تاب بیاورد، طی چند حمله که آخرین آن بهار ۵۹ بود شهر سنندج را به تصرف کامل خود درآورد، در این حمله چشمانم شاهد یک جنایت تاریخی وحشتناک بود. همانند فیلمهای جنگ جهانی، جنگ میان مردم شهر سنندج و نیروهای رژیم اسلامی. من در این جنگ شرکت داشتم و به بخش جدائی ناپذیر خاطراتم بدل شده. نیرو های سرکوب گر رژیم طی ۲۸ روز به هر طریقی که می توانستند ( ۷هلی کوپتر، خمپاره، توپ و گلوله ) بر روی مردم آتش گشودند و هزاران نفر کشته و زخمی شدند در آن زمان من به عنوان امدادگر در اتاق عمل بیمارستان شهدا فعالیت می کردم ، زخمیها به حدی زیاد بودند که در راهرو ها جراحی می شدند، زمانی که دست و پاهای بریده را به سرد خانه می بردم ، می دیدم اجساد تا سقف روی هم انباشته بودند . بارها بیمارستان مورد اصابت خمپاره قرار گرفت. به همراه دیگر رفقای امدادگرم با آمبولانسی برای جمع آوری زخمی ها و بردن کمکها دارویی به بیمارستانهای مخفی در سطح شهر می رفتیم که از طرف مقر سپاه پاسداران با تفنگ های دوربین دار به ما تیر اندازی می شد، دهها تن از دوستانم در کنار من جان باختند. بالاخره شهر بعد از مقاومتی خونین به تصرف جمهوری اسلامی در آمد و روی تلی از اجساد بهترین و انقلابی ترین فرزندان مردم، جمهوری اسلامی پایه های حکومتش را در کردستان کوبید. دستگیری و اعدامهادر ابعاد وسیع شروع شدند.
اما من هنوز جواب سوال خود را نگرفته ام . در مورد اعتقاد شما به آن شکل از مبارزه که هوادار حزب بودبد پرسیدم.
- به سؤال شما برمی گردم طبعأ هر شرایطی نوعی مبارزه را می طلبد اما گذشته چراغ راه آینده است و از هر نظر باید از آن آموخت. از نظر من امروز کارهای اجتماعی در زمینۀ مبارزه برای احقاق حقوق کودکان، زنان ، کارگران، حقوق بشری و .. حیاتی است. همچنین افشا گری و روشنگری و تلاش برای بالا بردن توازن قوا به نفع مردم از طریق کنترل محلات.
چه نقطه اشتراک و تفاوتی میان زنان مبارز نسل خودتان با نسل امروز می بینید؟
- به نظر من نقطه اشتراک زنان این دونسل، انگیزۀ مشترک برای مبارزه با ستم جنسی، بدست آوردن برابری و برقراری آزادی ورفاه برای مردم است و اینکه هر دو نسل شور و شوق و شهامت داشته و دارند .
در مجموع زنان از ابتدای رژیم با حجاب اجباری مبارزه کردند و در راه مبارزه هم به خاطر زن بودن موانعی را در جامعه داشته اند. زن در دورۀ ما باید با قید وبندها و باورهای مذهبی و فرهنگی ضد زن هم دست و پنجه نرم می کرد. باید بعد از تظاهرات جواب برادر و پدر و حتی نگاه چپ چپ مردان همسایه را می داد . در زندان هم به خاطر زن بودن به وی ستم مضاعف می شد، کم نبودند زنانی که به خاطر تجاوز در زندان و یا بعد از آن خودکشی کردند و یا روانی شدند، چون برایشان مهم بود پردۀ بکارت خود را حفظ کنند. فکر می کنم این مشکلات کما بیش اکنون هم گریبانگیر زنان باشد.
با این حال شاید بتوان ادعا کرد زنان نسل جدید در قیاس وسیعتر به میدان آمده اند وچون سرکوب را با آن درجه ایی که ما در دهۀ ۶۰ دیدیم ندیده اند، جسورند.
بخش نخست را اینجا بخوانید.




